ترنمترنم، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه سن داره
طنینطنین، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

هستی ما ترنم و طنین

ترنم سه ساله ونیمه مامانی

سللللللللام بعد از یک غیبت کبری کبری دوباره اومدیم .راستش این مدت خیلی خیلی سرم شلوغ بود ولی خدا رو شکر خیلی مشغله ها رو صاف و صوف کردیم الان قراره وقت بیشتری داشته باشم .اصلیش هم پایان نامه و دفاع بود که خدا رو شکر سپری شد .یک سری عکس از این مدت غیبت گذاشتم که یادگار مسافرت و تولد دختری و... بود کلی عکس دیگه هم هست که کم کم میگذارم ولی واقعا تو این مدت عذاب وجدان این و داشتم که وبلاگ عشقم و به روز نکردم.
6 اسفند 1393

بدون عنوان

توی مهد کودک یک برگ افتا ده بود روی زمین .ترنم من و صدا زد گفت مامان این ماهی و ببین .گفتم مامان این برگ درخته گفت ببین چشم داره .دهن داره دم داره خوب ماهیه دیگه ار بدگه عکس گرفتم ولی نمیدونم چرا گزینه عکس تو سایت بسته شده شایدم ایراد از موبایل منه .بالاخره در اولین عرصت میزارمش.
17 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

سلام  من بازم اومدم و این بار میخوام از کارهای شیرینت بنویسم همه هستی من و بابا دیروز عمو مهدی خونه ما بودن و بعد از شام طوری که ترنم جوجو متوجه نشه بابا قایمکی رفتن که عمو مهدی رو برسونند ترنمی به محض اینکه متوجه غیبت شد  رو به من مامان ببین اینا دوباره تا غذاشون و خوردن معلوم نیست کجا رفتن کلی هم با اخم و شاکی من و میگی مردم از خنده بعد هم ادامه داد نه شایدم دستشویی رفتن .الهی من فدای تو . رفته بودیم مهمونی اتفاقا خونه عمو مهدی به همراه عمو محسن و خانوادشون خلاصه کلی شلوغ بود ترنمی هم در حال خوردن شیرینی اون هم دولوپی تا دید داره تموم میشه سریع یکی هم برای من اورده و میگه بخور بخور خیلی خوشزس حالا اسرار که به من بفهمونه د...
25 فروردين 1393

احوالات این روزهای ما 2

سلام  بازم اومدم که از خاطرات ملوسکم بنویسم  قشنگترینم با اینکه چند ماهی از اولین اسباب کشی ما میگذره ولی شما هنوز  هم دلت هوای خونه قبلیمون و میکنه و یکسره میگی من خونه خودم و دوست دارم و گاهی که اون اطراف گذرمون بیوفته بلافاصله میگی بریم خونه خودمون من اینجا رو خیلی دوست دارم آدرسش و هم که کاملا بلدی الهی مامان قربونت بره حتی اوایل فکر میکردیم شاید تب کردنت هم به همین دلیل باشه بااینکه خونه الان خیلی بزرگتر و بهتر از قبلی ولی واقعا نمیدونم علت دلبستگیت چی ؟  می خوام چند تا از کارهای بامزه ات رو بنویسم مثلا هر چیزی که می خوری و خوشت می یاد بلافاصله میپرسی دوباره میدی و وقتی در جواب میگم بله عزیزم شما این و بخور سریع م...
17 فروردين 1393

احوالات این روزهای ما

سلام  عید همگی مبارک بالاخره بعد از یک غیبت کبری برگشتم . راستش این مدت خیلی درگیر بودم و هیچ شکلی نمی تونستم وقت پیدا کنم عفونت ادراری ترنمی که رسما دو ماه وقت من و گرفت  و از اونجایی که به دکتر های کیش اطمینان نداشتم ما رو به تهران کشوند .دو بار اسباب کشی .امتحانات پایان ترم خودم سوختگی پای ترنم با چایی و ....از جمله مشغله های بی حد این دوران بود .ولی از اینا بگذریم الان اومدم که یک عالمه بنویسم از احوالات دخترک شیرین زبون مو فرفری خودم از کجا شروع کنم اینقدر شیرین شدی ملوسکم که را به را خودم چشمت می کنمم واقعا دلم می خوات یک وقت هایی بخورمت یک حرفهایی میزنی واقعا بزرگتر از حد و قواره خودت .کلا هم که رفتی تو کار تربیت ما و تما...
17 فروردين 1393

احوالات این روزها با ترنم جوجو

سلامممممممممممممممممممممممممممم من باز هم اومدم . ترنم جونی نمیدونی که چقدر حرف دارم برای گفتن .و چقدر کارهای بامزه داری که دلم می خوات همه شون رو برات بنویسم .اینقدر این روزها بامزه شدی که دلم میخوات از تمام لحظه هاش فیلم داشته باشم .به قدر شیرین حرف می زنی که کلی خوردنی تر شدی . دیگه تمام جملات رو میگی و حتی گاهی چنان حرفهای بزرگونه می زنی که ما همین طوری میمونیم . چند روز ÷یش که اومده بودم دنبال مهد همین که نشستی توی صندلیت یکدفعه عین آدم بزرگها با ژست گفتی مامان چقدر هوا گم اموز من هم که داشتم ضعف می رفتم .بعدش هم که بطری آبت رو از کیفت در آوردی و شروع کردی به خوردن گفتی مامان آب می خوام , گفتم مامان آب که دستته بخور یک د...
20 مهر 1392

یک سری عکس از تولد 2 سالگی ترنمی در مهد کودک

سلام این روزها به لطف عمو امیر بیشتر وقت می کنم به وب ترنمم سر بزنم دست عمو جون درد نکنه که دختری رو سر گرم میکنه  عکس ها در ادامه        کیک تولد دخملی دخملی در حال اندیشه و بر آورد     خاله شبنم در حال قانع کردن بچه ها برای نشستن :)   یعنی قربون هماهنگیتون نی نی ها ناز نازی ترنمی در حال ای یقصیدن  یعنی رقصیدن  بدون شرح ترنمی همراه بابایی جون تعجب ترنمی در هنگام فوت کردن شمع ها رستوران دامون ساحلی تولد خصوصی ترنمی همراه پدر جون . باز هم دوستای گل دخملم که جای آراد و آیاتای جون خیلی خالی بود که چون پنج شنبه بود نیومده بودن...
20 مهر 1392